<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>"معرفی کتاب"</title>
		<link>https://bookreview.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>کتاب یادت باشد....</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/bookreview/quick-uploads/img-20190124-154342.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;513&quot; height=&quot;384&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;کتاب یادت باشد&amp;#8230;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نویسنده:محمدرسول ملاحسنی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انتشارات:نشر شهید کاظمی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تعداد صفحات:328&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال انتشار:1397&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;معرفی کتاب یادت باشد&amp;#8230;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کتاب یادت باشد نوشته‌ی محمدرسول ملاحسنی کتابی درباره زندگی شهید مدافع ۲۶ ساله حرم، شهید حمید سیاهکلی مرادی به روایت همسر ۲۲ساله‌اش، فرزانه سیاهکلی مرادی است. این رمان را نشر شهید کاظمی منتشر کرده و می‌توانید آن را در طاقچه خرید و دانلود کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;درباره‌ی کتاب یادت باشد (زندگی شهید حمید سیاهکلی مرادی)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کتاب یادت باشد کتابی زیبا درباره‌ی زندگی یکی از شهیدان مدافع حرم، حمید سیاهکلی مرادی است که در ۲۶سالگی شهید شد. همسر او، فرزانه سیاهکلی مرادی روایتی جذاب و خواندنی از زندگی‌شان ارائه داده است. فرزانه کتاب را از کمی پیش از آغاز زندگی مشترکشان نوشته است. یعنی زمانی که برای کنکور درس می‌خوانده و اصلا به فکر ازدواج کردن با هیچکس نبوده است. اما ماجراهای جالب خواستگاری حمید و فرزانه و اتفاقات بعد از آن است که دل فرزانه را می‌برد و جواب مثبتش را اعلام می‌کند. محمدرسول ملاحسنی تمام خاطرات، اتفاقات و بینش آن‌ها در یک کتاب گردآوری کرده است و نام آن را یادت باشد، گذاشته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;جملاتی از متن کتاب یادت باشد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هنوز شیرینی قبولی دانشگاه را درست مزه‌مزه نکرده بودم که خواستگاری‌های باواسطه و بی‌واسطه شروع شد. به هیچ‌کدامشان نمی‌توانستم حتی فکر کنم. مادرم در کار من مانده بود، می‌پرسید: &amp;#8216;چرا هیچ‌کدوم رو قبول نمی‌کنی؟ برای چی همهٔ خواستگارها رو رد می‌کنی؟&amp;#8217; این بلاتکلیفی اذیتم می‌کرد. نمی‌دانستم باید چکار بکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از اعلام نتایج کنکور، تازه فرصت کرده بودم اتاقم را مرتب کنم. کتاب‌های درسی را یک‌طرف چیدم. کتابخانه را که مرتب می‌کردم، چشمم به کتاب &amp;#8216;نیمهٔ پنهان ماه&amp;#8217; افتاد؛ روایت زندگی شهید &amp;#8216;محمدابراهیم همت&amp;#8217; از زبان همسر. خاطراتش همیشه برایم جالب و خواندنی بود؛ روایتی که از عشقی ماندگار بین سردار خیبر و همسرش خبر می‌داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب را که مرور می‌کردم، به خاطره‌ای رسیدم که همسر شهید نیت کرده بود چهل روز روزه بگیرد، به اهل‌بیت؟ عهم؟ متوسل بشود و بعد از این چله به اولین خواستگارش جواب مثبت بدهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواندن این خاطره کلید گمشدهٔ سردرگمی‌های من در این چند هفته شد. پیش خودم گفتم من هم مثل همسر شهید همت نیت می‌کنم. حساب و کتاب کردم، دیدم چهل روز روزه، آن هم با این گرمای تابستان خیلی زیاد است، حدس زدم احتمالاً همسر شهید در زمستان چنین نذری کرده باشد! تصمیم گرفتم به جای روزه، چهل روز دعای توسل بخوانم به این نیت که &amp;#8216;از این وضعیت خارج بشوم، هر چه که خیر است همان اتفاق بیفتد و آن کسی که خدا دوست دارد نصیبم بشود&amp;#8217;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از همان روز نذرم را شروع کردم. هیچ‌کس از عهد من باخبر نبود؛ حتی مادرم. هر روز بعد از نماز مغرب و عشاء دعای توسل می‌خواندم و امیدوار بودم خود ائمه کمک‌حالم باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff6600;&quot;&gt;کتاب یادت باشد یک روایت عاشقانه از زندگی یک شهید است. اگر به چنین کتاب‌های علاقه دارید، از خواندن کتاب یادت باشد، لذت می‌برید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://bookreview.kowsarblog.ir/کتاب-یادت-باشد-5&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://bookreview.kowsarblog.ir/کتاب-یادت-باشد-5</link>
							</item>
				<item>
			<title>&#34;کتاب خداحافظ سالار&#34;</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/bookreview/quick-uploads/khodahafez-salar3.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;405&quot; height=&quot;452&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;کتاب:خداحافظ سالار&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نویسنده:حمید حسام جمشید طالبی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انتشارات:انتشارات روایت ۲۷ بعثت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دسته‌بندی:دفاع مقدس خاطرات ادبیات پایداری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000; font-size: 18pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;معرفی کتاب خداحافظ سالار&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;کتاب خداحافظ سالار نوشته‌ی حمید حسام است. این کتاب خاطرات پروانه چراغ نوروزی همسر سردار سرلشکر شهید حاج حسین همدانی از مدافعان حرم است. کتاب خداحافظ سالار به زندگی و فراز و نشیب این زن بزرگ پرداخته که از کودکی شروع شده و درنهایت به شهادت سردار همدانی در سال ١٣٩٤ ختم می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;درباره کتاب خداحافظ سالار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;کتاب خداحافظ سالار از سال ۱۳۹۰ شروع می‌شود؛ در آن زمان بحران سوریه و دمشق که در آستانه سقوط قرار داشت آغاز می‌شود و با با بازگشت به دوران خاطرات کودکی همسر شهید در دهه ۴۰ ادامه می یابد. این کتاب از 44 ساعت مصاحبه با همسر شهید جمع‌آوری و نوشته شده است که نوع روایت داستانی هیچ دخل تصرفی را در آن وارد ننموده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;سردار شهید حسین همدانی از اعضا و بنیانگذاران سپاه همدان و کردستان بود و هم‌چنین یکی از فرماندهان بزرگ سپاه پاسداران کشور بود و از سال ۱۳۵۹ در دفاع مقدس شرکت داشت. او از همان ابتدای انقلاب در کنار مردم جنگید و سرانجام در حین انجام ماموریت مستشاری در سوریه در سن ۶۱ سالگی به شهادت رسید. شهید همدانی همچنین جانشین قرارگاه امام حسین (ع) و مشاور فرمانده کل سپاه پاسداران و فرمانده سپاه محمد رسول الله (ص) تهران بوده است. همسر ایشان یعنی پروانه چراغ نوروزی در کتاب خداحافظ سالار، خاطرات و زندگی خود و همسرش را از ابتدای جوانی تا زمان شهادت تعریف می‌کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;در این کتاب، ما از زندگی چهل‌ساله‌ی این خانواده باخبر می‌شویم؛ در واقع پروانه چراغ نوروزی، از دوران کودکی و سال‌های قبل از انقلاب شروع می‌کند و تا بعد از انقلاب، غائله کردستان، جنگ ایران و عراق و مسئولیت‌های مختلف حسین همدانی می‌رسد. حمید حسام نویسنده کتاب خداحافظ سالار به خاطر ۳۶ سال دوستی که با این خانواده داشته شناخت خوبی از آن‌ها دارد و به غیر از آن با همسر شهید همدانی مصاحبه نیز کرده است. البته گفت‌وگوهای دیگری نیز با اعضای خانواده انجام داده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000; font-size: 18pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;تکه هایی از کتاب خداحافظ سالار&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;خواستگارها پاشنه در را ول نمی‌کردند؛ بیشترشان پولدار و آدم‌های اسم و رسم دار بودند. از گاراژدار و راننده کامیون تا کارمند و بازاری. سرآمد آن‌ها که خیلی سمج بود، پسر یک خان معروف بود که گاراژ، ملک، مغازه و حیاط بزرگ را یک جا باهم داشت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;ما رفت و آمد دوری با آن‌ها در ایام عید داشتیم و آرزو می‌کردیم که عید برسد تا برویم حیاط زیبایشان را تماشا کنیم. به جای سگ، گرگ جلوی در حیاط بزرگ بسته بودند و به اصطلاح پول‌شان از پارو بالا می‌رفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;پدرم به این وصلت راضی بود اما مادرم می‌گفت که این پول و پله پروانه را خوشبخت نمی‌کند. من در اتاق بغلی فالگوش ایستاده بودم و می‌شنیدم که مادرم می‌گفت: مادر من حسینه، حسین همه جوره تیکه تن ماست. و پدرم جواب می‌داد: حسین پسر خوبیه، خواهرزاده‌امه و بزرگش کردم و هیچ مشکلی نداره اما دست و بالش خالیه. و مادرم صدایش را بلندتر می‌کرد: دو رکعت نماز حسین به یه دنیا پول می‌ارزه. من راضی به وصلت با غریبه‌ها نیستم. اصلا جواب خواهرت رو چطور می‌خوای بدی؟ می‌خوای بگی به خاطر پول، پروانه رو دادم به غریبه‌ها؟ پدر سکوت می‌کرد و من از این سکوت خوشحال می‌شدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff6600;&quot;&gt;اگر شما جزو افرادی هستید که به زندگی شهیدان و بزرگان انقلاب و کتاب‌های دفاع مقدس علاقه‌ دارید، این کتاب برای شما مناسب است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://bookreview.kowsarblog.ir/خداحافظ-سالار-4&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://bookreview.kowsarblog.ir/خداحافظ-سالار-4</link>
							</item>
				<item>
			<title>&#34;کتاب عارفانه&#34;</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;/hhttps://WWW.tahoora_belag.ir&quot;&gt;/hhttps://WWW.tahoora_belag.ir&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/bookreview/quick-uploads/921669708196.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;247&quot; height=&quot;340&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نویسنده:گروه نویسندگان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انتشارات:انتشارات شهید ابراهیم هادی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دسته‌بندی:دفاع مقدس&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال انتشار:1395&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تعداد صفحات:160&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000; font-size: 18pt;&quot;&gt;معرفی کتاب عارفانه:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;کتاب عارفانه فردی به نام عارف احمدعلی نیّری را به‌وسیلهٔ خاطرات و شرحی از زندگی‌نامهٔ وی، به خوانندهٔ خود، می‌شناساند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;بخشی از این کتاب را مادر شهید، به‌عنوان راوی، توضیح داده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000; font-size: 18pt;&quot;&gt;بخش‌هایی از کتاب عارفانه:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;«این گل پرپر از کجا آمده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;از سفر کرب و بلا آمده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;امروز سوم اسفند سال ۱۳۶۴ است. جمعیت این شعار را می‌داد و پیکر شهید را از مقابل منزلش به سمت مسجد امین‌الدوله حرکت داد. بعد هم از مسجد به همراه جمعیت راهی بازار مولوی شدیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;جمعیت که بیشتر آن‌ها از جوانان مسجد و شاگردان آیت‌الله حق‌شناس بودند شدیداً گریه می‌کردند و طاقت از کف داده بودند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;من مدتی بود که به خدمت حضرت آیت‌الحق، حاج آقا حق‌شناس این استاد اخلاق و سلوک الی‌الله می‌رسیدم و از جلسات پربار این استاد استفاده می‌کردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;سال‌ها بود که به دنبال یک استاد معنوی می‌گشتم و حالا با راهنمایی برخی علمای ربانی تهران توانسته بودم به محضر این عالم خودساخته راه پیدا کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;شنیده بودم که حضرت استاد این شاگرد خود را بسیار دوست داشته، برای همین تصمیم گرفتم که در مراسم تشییع این شهید عزیز شرکت کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;مراسم تشییع به پایان رسید. پیکر شهید را به سوی بهشت زهرا (س) بردند. من هم به همراه آن‌ها رفتم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;در آنجا به دلیل اینکه شهید در حین نبرد به شهادت رسیده بود، بدون غسل و کفن با همان لباس نظامی آماده‌ی تدفین شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;چند ردیف بالاتر از مزار عارف مبارز، شهید چمران، برای تدفین او انتخاب شد. من جلو رفتم تا بتوانم چهره‌ی شهید را ببینم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;درب تابوت باز شد. چهره‌ی معصوم و دوست‌داشتنی شهید را دیدم. شاداب و زیبا بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;گویی به خواب عمیقی فرورفته! اصلاً چهره‌ی یک انسانی که از دنیا رفته را نداشت. تازه دوستان او می‌گفتند: از شهادت او شش روز می‌گذرد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;دست این شهید به نشانه‌ی ادب روی سینه‌اش قرار داشت! یکی از همرزمانش می‌گفت: در لحظه‌ی شهادت ترکشی به پهلویش اصابت کرد. وقتی به زمین افتاد از ما خواست که او را بلند کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;وقتی روی پایش ایستاد رو به سمت کربلا دستش را به سینه نهاد و آخرین کلام را بر زبان جاری کرد: «السلام علیک یا ابا عبدالله»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;بعد هم به همان حالت به دیدار ارباب بی‌کفن خود رفت. برای همین دستش هنوز به نشانه‌ی ادب بر سینه‌اش قرار دارد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;برای من عجیب بود. چرا طلّاب علوم دینی و شاگردان استاد، که معمولاً انسان‌های صبوری هستند در فراق این دوست، طاقت از کف داده‌اند!؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;پیکر شهید را داخل قبر گذاشتند و لحد را چیدند. شخصی که آخرین لحد را گذاشت، و بیرون آمد، رنگش پریده بود!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;پرسیدم: چیزی شده؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;گفت: وقتی آخرین سنگ را عوض کردم ناگهان بوی عطر فضای قبر را پر کرد. باور کنید با همه‌ی عطرهای دنیایی فرق داشت!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;امروز مراسم ختم این شهید است. رفقا گفته‌اند: خود استاد حق‌شناس در مراسم حضور می‌یابند! فراق این جوان برای استاد بسیار سخت بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;من در اطراف درب مسجد امین‌الدوله ایستادم. می‌خواستم به همراه استاد وارد مسجد شوم. دقایقی بعد این مرد خدا از پیچ کوچه عبور کرد و به همراه چند تن از شاگردان به مسجد نزدیک شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;این پیر اهل دل در جلوی درب مسجد سرشان را بالا آوردند و نگاهی به اطرافیان کردند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;بعد با حالتی نالان و افسرده گفتند: آه‌آه، آقا جان&amp;#8230; دوباره آهی از سر حسرت کشیدند و فرمودند: «بروید در این تهران بگردید و ببینید کسی مانند این احمد آقا پیدا می‌کنید؟!»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&amp;#8230; شب موقع نماز فرارسید. در شب‌های دوشنبه و غروب جمعه ایشان مجلس موعظه داشتند. یک صندلی برایشان می‌گذاشتند و این مرد وارسته مشغول صحبت می‌شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;آن شب بین دو نماز سخنرانی نداشتند، اما از جا بلند شدند و روی صندلی قرار گرفتند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;بعد شروع به صحبت کردند. موضوع صحبت ایشان به همین شهید مربوط می‌شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;در اواخر سخنان خود دوباره آهی از سر حسرت در فراق این شهید کشیدند. بعد در عظمت این شهید فرمودند: «این شهید را دیشب در عالم رؤیا دیدم. از احمد پرسیدم چه خبر؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;به من فرمود: تمام مطالبی که (از برزخ و&amp;#8230;) می‌گویند حق است. از شب اول قبر و سؤال و&amp;#8230; اما من را بی حساب و کتاب بردند.»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;بعد مکثی کردند و فرمودند: «رفقا، آیت‌الله العظمی بروجردی حساب و کتاب داشتند. اما من نمی‌دانم این جوان چه کرده بود. چه کرد که به اینجا رسید!»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;من با تعجب به سخنان حضرت استاد گوش می‌کردم. به راستی این جوان چه کرده بود که استاد بزرگ اخلاق و عرفان این‌گونه در وصف او سخن می‌گوید!؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;بعد از مراسم ختم به یکی از دوستان شهید گفتم: این شهید چندساله بود؟ گفت: نوزده سال!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;دوباره پرسیدم: در این مسجد چه کار می‌کرد؟ طلبه بود؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;او جواب داد: نه، طلبه‌ی رسمی نبود. اما از شاگردان اخلاق و عرفان حضرت استاد بود. در این مسجد هم کار فرهنگی و پذیرش بسیج را انجام می‌داد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;تعجب من بیشتر شد. یعنی یک جوان نوزده‌ساله چگونه به این مقام رسیده که استاد این‌گونه از او تعریف می‌کند؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;آن شب به همراه چند نفر از دوستان و به همراه آیت‌الله حق‌شناس به منزل همان شهید در ضلع شمالی مسجد رفتیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;حاج آقا وقتی وارد خانه شدند در همان ورودی منزل رو به برادر شهید کردند و با حالتی افسرده خاطره‌ای نقل کردند و فرمودند: به جز بنده و خادم مسجد، این شهید بزرگوار هم کلید مسجد را داشتند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;بعد نَفسی تازه کردند و فرمودند: من یک نیمه‌شب زودتر از ساعت نماز راهی مسجد شدم. به محض اینکه در را باز کردم دیدم شخصی در مسجد مشغول نماز است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;حضرت آقای حق‌شناس مکثی کردند و ادامه دادند: من دیدم یک جوان در حال سجده است، اما نه روی زمین!! بلکه بین زمین و آسمان مشغول تسبیح حضرت حق است!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;حاج آقا حق شناس درحالی‌که اشک در چشمانشان حلقه زده بود ادامه دادند: من جلو رفتم و دیدم همین احمد آقا مشغول نماز است. بعد که نمازش تمام شد پیش من آمد و گفت: تا زنده‌ام به کسی حرفی نزنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;بعد از تأیید حضرت آقای حق‌شناس بود که برخی از نزدیک‌ترین دوستان این شهید لب به سخن گشودند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;آن‌ها آنچه را به چشم خود دیده بودند بیان کردند و من با تعجب بسیار، فقط گوش می‌کردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;آیا یک جوان می‌تواند به این درجه از کمال بشری دست یابد!؟»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;خواندن این کتاب را به دوستداران کتاب‌های خاطرات و زندگی‌نامه پیشنهاد می‌کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://bookreview.kowsarblog.ir/عارفانه-34&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://bookreview.kowsarblog.ir/عارفانه-34</link>
							</item>
				<item>
			<title>کتاب مار و پله</title>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/bookreview/quick-uploads/p1647445/118238.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;341&quot; height=&quot;341&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;کتاب:ماروپله&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;نویسنده:فائقه میرصمدی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;انتشارات:نشر شهید کاظمی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;دسته‌بندی:علوم سیاسی و روابط بین‌الملل&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;انتشار:1398&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;تعداد صفحات:404&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff9900;&quot;&gt;{｡^◕‿◕^｡}   &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt; color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;معرفی کتاب مار و پله&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;مار و پله نوشته فائقه میرصمدی داستان زندگی مدینه؛ ادمین کانال داعش در ایران را روایت می‌کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt; color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;درباره کتاب مار و پله&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;فائقه میرصمدی ابتدا در آبان‌ماه سال ۹۶ دیداری با مدینه داشته و پس از این که مامورین امنیتی قدری درباره این زن و فرزندانش و محل زندگی و وضع اجتماعی او برایش گفته‌اند، نسبت به زندگی او مشتاق‌تر شده است بنابراین تصمیم گرفته داستان زندگی این زن را بنویسد. مدینه در این کتاب درباره همه زوایای زندگی‌اش حرف زده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt; خواندن کتاب مار وپله را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt; علاقه‌مندان به سرگذشت‌نامه‌خوانی را به خواندن این کتاب دعوت می‌کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt; color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;بخشی از کتاب مار و پله&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;۲ ماه از آزادی من می‌گذرد، امروز جلسه هفتگی دارم با سیمین. بارها به او گفته‌ام از بازجوی خودم وقت ملاقات بگیر و او هر بار بهانه‌ای می‌آورد و می‌گوید:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;مدینه رابط تو، منم. شغل ما اقتضائاتی داره که نمی‌تونم برات توضیح بدم. هر بار گفتی، منم گفتم به خودم بگو، مطمئن باش که منتقل می‌کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;قول بده همه‌چیزو بگی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;باشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;سیمین من می‌خوام برگردم افغانستان.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;برای چی؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;نمی‌تونم اینجا بمونم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;می‌دونم سخت‌ه، ولی دوران سختش‌رو گذروندی، از این به بعد درگیری‌هات کمتر می‌شه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;سیمین به آقای حیدری بگو کارش دارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;باشه. اگه موافقت کرد، به‌ت خبر می‌دم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;خیلی ممنون. جزاک‌الله خیرا.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;آمین و ایاک.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;احسنت سیمین خانوم. نمی‌دونستم تکیه‌کلام‌های مارو بلدی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;دیگه چه خبر؟ مدینه بگو از بابات چه خبر؟ از وقتی برگشته اوضاع‌ت بهتر نشده؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;آستین لباسم را بالا می‌زنم و دستم را نشان می‌دهم که از کبودی به سیاهی می‌زند. سیمین مات و مبهوت من را نگاه می‌کند. زبانش بند آمده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;چی بگم سیمین؟ تمام تنم همین‌جوریه. روزی که بابا برگشت، تا حد مرگ منو زد. به‌ش حق می‌دم. مادر ساده من مثلا اومد منو از زیر کتک باباجی نجات بده که گفت: &amp;#8221; نزن! این طفلکی حمل داره!&amp;#8221; بابا عصبانی‌تر شد و به‌قدری منو زد که نفسش بند اومد. نصف شب منو از خونه بیرون کرد، نشستم در خونه، جایی‌رو نداشتم که برم. بعد یک ساعت گلشن اومد تو کوچه که آشغال‌ها رو بگذاره، منو دید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;گلشن کیه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;دوست مامانم، همسایه‌مون. گلشن هم می‌ترسید منو ببره تو خونه. تو حیاط یه تخت چوبی کوچیک دارند، بالش و پتو داد که همون‌جا بخوابم و گفت: &amp;#8221; خدا کنه امان‌خان امشب بیدار نشه و توالت نره. حواست باشه اگه اومد، برو زیر تخت قایم شو.&amp;#8221; بنده‌خدا خیلی معذرت‌خواهی کرد که تو سرمای حیاط می‌خوابم. می‌گفت: &amp;#8221; وقتی که رفتی افغانستان، آشناها و فامیل پشت سرت نفرین می‌کردند، وقتی برگشتی، همه با تنفر به‌ت نگاه می‌کردند، اما از وقتی مامورهای اطلاعات تو رو گرفتند، همه ازت می‌ترسند.&amp;#8221; سیمین!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://bookreview.kowsarblog.ir/کتاب-مار-و-پله&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://bookreview.kowsarblog.ir/کتاب-مار-و-پله</link>
							</item>
				<item>
			<title>معرفی کتاب ساره</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;/hhttps://WWW.tahora_belag.ir&quot;&gt;/hhttps://WWW.tahora_belag.ir&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;h2 style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt; color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/bookreview/quick-uploads/p1647219/_.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;310&quot; height=&quot;463&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;h2&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt; color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;ن&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;ویسنده:حسن شیردل&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;انتشارات:نشر شهید کاظمی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;دسته‌بندی:دفاع مقدس&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;تعداد صفحات:&lt;/span&gt;400&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt; color: #800000;&quot;&gt;معرفی کتاب ساره&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;در کتاب ساره، خاطرات ساره نیکخو، همسر سردار شهید علی خداداد را به قلم حسن و حسین شیردل می‌خوانیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;کتاب ساده قلم روان و بیان دلنشینی دارد که با روایتی داستانی ما را به دنیای امیدها و آرزوها و رنج های یک همسر شهید می‌برد. ساره نیک‌خو در این کتاب از سال‌های کودکی‌اش، دوران مدرسه‌اش در سال‌های انقلاب و جنگ و ازدواج و زندگی مشترکش با سردار شهید علی خداداد می‌گوید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt; color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;جملاتی از کتاب ساره&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;متأهل‌ها را به مدارس روزانه را ه نمی‌دادند، برای همین در دوره نامزدی، در مدرسه شبانه‌روزی «قناد» ثبت‌نام کردم. من با دوستم عفت هم مدرسه‌ای بودیم و با مدیر و معاون مدرسه صمیمی بودیم. خیلی شیک و باوقار رفتم و پرونده‌ام را گرفتم و در مدرسه شبانه قناد ثبت‌نام کردم و از ۲ تا ۶ غروب می‌رفتم مدرسه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;همهٔ متأهل‌ها یا آنهایی که مردود می‌شدند و خجالت می‌کشیدند بروند مدرسه، یا آنهایی که ترک تحصیل کرده بودند و دوباره حال و هوای درس خواندن به سرشان زده بود، آمده بودند آنجا. همان رشته تجربی را می‌خواندم. عفت با من بود. حمیده هم رفته بود چالوس و گاهی تلفن می‌زدیم و از حال هم باخبر می‌شدیم. من هم که این روزها پر بودم از علی آقا، هرکس مرا می‌دید، جای خالی او را به یادم می‌آورد. مردم از روی محبت خبر از حال کسی می‌گرفتند که دلتنگش بودم. نمی‌دانم اسمش را مرحم بگذارم یا زخم، امّا بالاخره همیشه بود و به مرور زمان با آن کنار آمدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;۶ غروب هوا تاریک می‌شد و روزها که می‌رفتم مدرسه و می‌آمدم، کسی نبود با موتورسیکلت یا ماشین بیاید دنبالم و برگشتن به خانه سخت بود، برای همین می‌رفتم پیش مادرم و خانه نمی‌آمدم و دیگر از سر بی تجربگی، شام شب ته گرفته نبود، علی آقا هم نبود که با آن صبوری برود نان و پنیر بخرد، بگوییم و بخندیم و شاممان را بخوریم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;این کتاب را به تمامی علاقه مندان  ادبیات پایدار دفاع مقدس پیشنهاد میکنم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://bookreview.kowsarblog.ir/معرفی-کتاب-ساره-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://bookreview.kowsarblog.ir/معرفی-کتاب-ساره-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>کتاب بابا لنگ دراز</title>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;/hhttps://WWW.tahora_belag.ir&quot;&gt;/hhttps://WWW.tahora_belag.ir&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/bookreview/quick-uploads/p1647068/2-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;345&quot; height=&quot;345&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000; font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;معرفی کتاب:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;«بابا لنگ دراز» یک رمان کلاسیک است که توسط ژان وبستر در سال 1912 نوشته شده است. این کتاب یک رمان معرفتی است، یعنی به شکل حروف نوشته شده است. داستان حول محور جروشا “جودی” ابوت، یتیمی است که توسط یک خیرخواه مرموز به دانشگاه فرستاده می شود که او فقط با نام “بابا لنگ دراز” می شناسد. این رمان هم دلنشین و هم طنز است و بیش از یک قرن است که مورد علاقه خوانندگان بوده است. در این مقاله مروری جامع بر کتاب ارائه خواهیم کرد و در مورد داستان، شخصیت ها، مضامین و موارد دیگر بحث خواهیم کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000; font-size: 14pt;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;خلاصه کلی کتاب:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;“بابا لنگ دراز” داستان جروشا ابوت، یتیمی است که تمام زندگی خود را در خانه جان گریر، یک موسسه خیریه گذرانده است. یک روز، متولیان خانه پیشنهاد می کنند که جروشا را به کالج بفرستند، همانطور که او در نوشته خود قول داده است. تنها شرط این است که جروشا باید نامه‌های ماهانه برای نیکوکار ناشناس خود بنویسد، که او را به دلیل سایه بلند و باریکش فقط با نام “بابا لنگ دراز” می شناسد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;جروشا که از احتمال حضور در کالج هیجان زده شده بود، مشتاقانه با این شرط موافقت کرد و شروع به نوشتن نامه برای بابا لنگ دراز کرد. از طریق نامه‌های او، ما در مورد تجربیات جروشا در کالج، از جمله کلاس‌ها، دوستی‌ها و علایق عاشقانه‌اش می‌آموزیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;همانطور که داستان پیش می رود، جروشا به طور فزاینده ای در مورد بابا لنگ دراز کنجکاو می شود و شروع به حدس و گمان در مورد هویت او می کند. او متقاعد می شود که او مردی مهربان و سخاوتمند است، اما از اینکه نمی تواند شخصاً از او تشکر کند نیز ناامید است. سرانجام جروشا از کالج فارغ التحصیل شد و کار خود را به عنوان نویسنده آغاز کرد. او به مکاتبه با بابا لنگ دراز ادامه می دهد، اما هنوز نمی داند او کیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;در اواخر کتاب، جروشا با مرد جوانی به نام جرویس پندلتون آشنا می‌شود که در ابتدا نمی‌دانست بابا لنگ دراز است. آنها یک رابطه عاشقانه را آغاز می کنند و جروشا همچنان به بابا لنگ دراز در مورد زندگی خود می نویسد. در نهایت، جرویس به جروشا اعتراف می کند که او بابا لنگ دراز است و هر دو تا همیشه با خوشی زندگی می کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000; font-size: 18pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;نتیجه:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;در خاتمه، «بابا لنگ دراز» رمانی جذاب و جاودانه است که پس از گذشت یک قرن از انتشار اولیه، همچنان خوانندگان را مجذوب خود می کند. شخصیت اصلی کتاب، جروشا ابوت، شخصیتی مرتبط و الهام‌بخش است که سفری برای خودیابی و رشد شخصی را پشت سر می‌گذارد. مضامین رمان عشق، طبقه اجتماعی، تحصیلات و موارد دیگر با حساسیت و ظرافت مورد بررسی قرار گرفته و کتاب را به خواندنی غنی و پربار تبدیل می کند. چه از طرفداران ادبیات کلاسیک باشید و چه صرفاً به دنبال داستانی دلچسب و سرگرم کننده باشید، «بابا لنگ دراز» حتماً باید بخوانید. محبوبیت همیشگی آن گواهی بر جذابیت ماندگار آن است، و همچنان یک کلاسیک دوست‌داشتنی است که مطمئناً خوانندگان را برای نسل‌های آینده به وجد خواهد آورد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 18pt; color: #800000;&quot;&gt;&lt;strong&gt;نکات مثبت:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;1. طرح جذاب: “بابا لنگ دراز” داستان جذابی دارد که خوانندگان را از ابتدا تا انتها درگیر نگه می دارد. داستان سفر جروشا از یک یتیم به یک نویسنده موفق، دلگرم کننده و الهام بخش است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;2. سبک روایی منحصر به فرد: کتاب به صورت حروف نوشته شده است که به خوانندگان دیدگاه منحصر به فردی از داستان می دهد. قالب معرفتی به خواننده این امکان را می دهد که به درون سر جروشا وارد شود و افکار و احساسات او را مستقیماً تجربه کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;3. قهرمان زن قوی: جروشا یک قهرمان زن قوی و مستقل است که مصمم است با شرایط خودش موفق شود. او قابل ارتباط، دوست‌داشتنی و الهام‌بخش است و او را به الگوی عالی برای خوانندگان در هر سنی تبدیل می‌کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;4. مضامین بی زمان: این کتاب به موضوعات جاودانه ای مانند عشق، خودشناسی و طبقه اجتماعی می پردازد و آن را برای خوانندگان همه نسل ها مرتبط می کند. مضامین به شیوه ای حساس و ظریف بررسی می شوند و کتاب را به خواندنی قابل تامل تبدیل می کنند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000; font-size: 18pt;&quot;&gt;&lt;strong&gt;نکات منفی:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;1. شخصیت های ساده: برخی از خوانندگان ممکن است شخصیت های «بابا لنگ دراز» را بیش از حد ساده و تک بعدی بدانند. در حالی که جروشا یک شخصیت کاملاً توسعه یافته است، برخی از شخصیت های فرعی مانند سالی مک براید و جولیا راتلج پندلتون به طور کامل شناخته نشده اند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;2. نکات توطئه غیرواقعی: کتاب حاوی تعدادی از نکات داستانی غیرواقعی است، مانند ایده یک خیریه ناشناس که یک یتیم را به دانشگاه می فرستد و نشان می دهد که جرویس پندلتون بابا لنگ دراز است. اگرچه این عناصر به جذابیت داستان می افزایند، اما پذیرش آنها برای برخی از خوانندگان ممکن است سخت باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;3. زبان تاریخ: این کتاب بیش از یک قرن پیش نوشته شده است، و برخی از خوانندگان ممکن است زبان و سبک نوشتاری را قدیمی یا پیروی از آن دشوار بدانند. استفاده از زبان رسمی و قدیمی ممکن است برای برخی از خوانندگان مدرن آزاردهنده باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;4. عدم تنوع: این کتاب دارای شخصیت‌های عمدتا سفیدپوست و طبقه بالاست و بازنمایی کمی از نژادهای دیگر یا پس‌زمینه‌های اجتماعی-اقتصادی وجود دارد. این عدم تنوع ممکن است برای خوانندگانی که به دنبال کتاب‌هایی هستند که دنیای متنوع‌تری را منعکس می‌کنند، راهگشا باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/rsc/js/tiny_mce/plugins/emoticons/img/smiley-wink.gif&quot; alt=&quot;wink&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;color: #800000;&quot;&gt;خواندن این کتاب را به  طور خلاصه، “بابا لنگ دراز” برای طیف گسترده ای از خوانندگان، از جمله بزرگسالان جوان، طرفداران ادبیات کلاسیک، خوانندگان عاشقانه، خوانندگان فمینیست، و کسانی که به دنبال خواندنی سبک و دلگرم هستند، مناسب است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://bookreview.kowsarblog.ir/کتاب-بابا-لنگ-دراز-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://bookreview.kowsarblog.ir/کتاب-بابا-لنگ-دراز-1</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
